قلمم را از ابر پر کردم و از باران نوشتم
دل نوشته
dore
khodet hamash divar mikeshi afsos mikhori sigar mikeshi...tan khasteyi vali
khabet nemibare in hese lanati az marg bad tare del mikani az in del mibori az on yek etefaghe talkh oftade
beyneton mibori az hame az har kasi ke hast in halo rozete vaghti delet shekast
....
سهم هرکی شده باشی من یکی چشام به راهه این که از یاد تو رفتم این که خیلی وقته تنهام این که تو اون ور دنیا این که من این ور دنیام این که توی اسمونت جرات پریدنم نیست این که تو چشمای نازت دیگه شوق دیدنم نیست... جمعه ۱۸ دی تولدم بود ولی یه اتفاقی افتاده بود که همه یادشون رفته بود تولدمه. خودم به همشون گفتم که تولدمه یه کیک کوچولو هم گرفتیم دوره هم بودیم ولی.... بالاخره گذشت... اینم یکی از شعرای خودمه امید وارم که خوشتون بیاد. کاش میشد... کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود من دعا کردم برای برگشتنت ولی دستای تو بالا نبود بهم گفتی فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود کاش دلتنگی بس بود گذاشتی تو دلم غم جا بگیره ولی من نذاشتم حتی نفساتم بگیره بهت گفتم دوست دارم فکر کردی دروغه نفهمیدی دستام به دستات محتاجه سردیه نگام به گرمیه نگات محتاجه وقتی بودی هزار تا قصه از توی چشات نوشتم گفتم عشقم اگه باهام باشی انگار تو بهشتم ولی باور نکردی و رفتی دنیام تیره و تاره بدون تو دنیام جایی واسه من نداره...
امروز یکی از شعرامو براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد. بهم قول دادی ترکم نکنی یه روز اومدی و گفتی که بهم فکر نکنی گفتم اخه قول دادی پیشم باشی اومدی و دستم و گرفتی و گفتی دلم میخواست معنی شعرام باشی گفتم اخه چرا میخوای بری؟!گفتی هنوز نرفت چشم انتظاری؟!گفتم پس قولات چی میشه؟گفتی برمیگردم اینجوری که نمیشه. بهم گفتی فقط تو ستارمی یادته گفتی عاشق خنده هامی حالا چرا داری میری؟گفتی ناراحت نباش میذارم از خودم یه یادگاری یادته اون شب بهم گفتی تا اخرین لحظه پیشم هستی حالا چرا میخوای تنهام بذاری منو تو دنیای مستی؟گفتی منتظرم باش کاری دارم زود بر میگردم گفتم از دستت خیلی ناراحتم...رفتی رفتیو منم تنها شدم.اون روز وقتی دیدمت با دیگری هستی دستام سرد سرد شدن نگاهت بدجوری روم سنگینی کرد یعنی همه ی عشقو عاشقیمون یادت رفت؟؟؟اومدم یه چهار راه پایین تر روزام شد هر دقیقش تاریک تر اومدی و گفتی سوء تفاهمه گفتم مگه هنوز عشقم برات مهمه اومدم پایین تر از پا افتادم دیگه مثل اون موقع نگرفتی دستم گفتم برو مراقب خودت باش گفتی از دست من ناراحت نباش گفتم بسه دیگه برو خوش باش گفتی ولی دیگه به یاد من نباش.... اینم از شعر ما ببینید خوشتون میاد یا نه بهم بگین. منتظر نظراتون هستم. شاید این وبلاگ و ببندم یعنی حذفش کنم دیگه اپ نکنم. خواستم ازتون بپرسم بسته بشه یا نه؟! اگه نظر ندادین که معلوم میشه باید ببندم اگه بدینم که... موفق باشین. شرمندم از کسایی که منتظر اپم بودن و من اپ نکردم سرم یه کوچولو شلوغ بود. ایشاالله بعد از ۳-۴ روز دیگه هفته ای یه بار اپ میکنم. دوباره معذرت میخوام از کسایی که بهم نظر دادن و خواهش کردن بهشون سر بزنم ولی نتونستم میگم که در گیره درس و امتحان و اینجور چیزا بودم سرم خیلی شلوغ بود ولی از این به بعد به همتون تند تند سر میزنم قول میدم. به امید تایپی دوباره... به نیمکتش نگاه میکنم، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد! میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد ! تا این که یه روزی این اتفاق افتاد.دختره حالش خیلی بد بود و نیاز فوری به قلب داشت.از پسر خبری نبود دختر با خودش میگفت:تو که میدونستی من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبت روبه من بدی وخودت رو به خاطر من فدا کنی ولی این بود اون حرفات؟تو حتی برای دیدن من هم نیومدی!؟شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم!؟دختر اروم گریه کرد و دیگه هیچی نفهمید.وقتی که چشماش رو باز کرد دکتر بالای سرش بود و گفت:پیوتد قلب به خوبی انجام شد در ضمن این نامه هم برای شماست!نامه رو گرفت ولی هیچ اثری از اسم روی پاکت نبود!نامه را باز کرد و خواند:سلام عزیزم الان که ای نامه رو میخونی من در قلب تو زنده هستم.از دستم ناراحت نشو اگه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام نمیذاری قلبمو بهت بدم پس نیومدم تا بتونم این کار و انجام بدم امید وارم حالت خوب بشه عزیزم. ( عاشقتم تا بینهایت ) دختر باورش نمیشد که اون قلبش رو اهدا کرده.اروم اسم پسر رو صدا زد و اشک از چشماش سرازیر شد.به خودش گفت که چرا هیچ وقت حرفاش رو باور نکردم!؟! یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم یاد گرفت که هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورم رو نداره یادگرفتم تو زندگیم وقتی فهمیدم طرفم چقدر دوستم داره هر روز به یه بهانه ای دلش رو بشکنم یاد گرفتم که گریه های هیچکس رو باور نکنم یاد گرفتم که که خودم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی عاشق نشم... رفتن تو مرگه منه دستای تو ـ تو دستمه نگو که باید جداشیم نبود تو نبود منه.بدون تو کم میارم تا پای جون دوستت دارم اگه تو از من جداشی امید موندن ندارم... واسه با تو بودن زندگیم رو باختم یه کلبه ای از عشق واسه تو ساختم من... و یک ذره احساس محبت و عشق تو وجودش نیست اون که باید بفهمه نمی فهمد که عشق چیه شکستن یه قلب خیلی دردناکه اره اون که باید بفهمه دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم نیست......
عشق بی کرانی که من نسبت به تو داشتم
رفته و تنفر من نسبت به تو
هروز بیشتر از قبل میشه، هر وقت تورو میبینم
حتی دوست ندارم صورت نحستو بیینم،
کاری که دوست دارم بکنم اینه که
به دخترای دیگه نگا کنم. من هیچ وقت نمیخوام
با تو ازدواج کنم. اخرین باری که با هم حرف زدیم باعث شدی،
لحظات خیلی کسل کننده ای داشته باشم ، و هرگز نمیخواستم و نمیتونستم که
برای دیدن دوباره تو لحظه شماری بکنم
تو فقط به فکر خودتی
اگه با هم ازدواج بکنیم، اونقت همیشه
زندگی برام مثل اتیش جهنم میشه ، احمقانه بود که فکر میکردم
با هم غرق عشق و خوشحالی هستیم ،من قلبی دارم
برای بخشیدن. ولی این چیزی نیست که،
میخواهم به تو بدهم.
من عاجزانه از تو میخواهم بفهمی که
حقیقتو گفتم. در حق من لطف میکنی اگه
قبول کنی که این اخر خطه من و تو هست. سعی نکن که
جواب نامه رو بدی، نامه تو پر از
مطالبی که اصلا برام جذاب نیست.از تو ندیدم
عشقی واقعی نسبت به احساساتم. خداحافظ. حرفمو باور کن.
برام دیگه کوچکترین ارزشی نداری. هرگز فکر نکن که
هنوزم دوست پسرت هستم.
***
جشن فارغلتحصیلیه
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .
***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...
| Design By : Night Melody |



