سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه.
امروز یکی از شعرای کتابمو میخوام براتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد.
هرکی کتابو خواست بهم بگه براش بگیرم و هر جا که هست بفرستم یا اسمشو بگم خودش زحمتش و بکشه.من خودم تهرانم ولی هر کی هر جا که باشه براش میفرستم.
بهم قول دادی ترکم نکنی یه روز اومدی و گفتی که بهم فکر نکنی گفتم اخه قول دادی پیشم باشی اومدی و دستم و گرفتی و گفتی دلم میخواست معنی شعرام باشی گفتم اخه چرا میخوای بری؟!گفتی هنوز نرفت چشم انتظاری؟!گفتم پس قولات چی میشه؟گفتی برمیگردم اینجوری که نمیشه. بهم گفتی فقط تو ستارمی یادته گفتی عاشق خنده هامی حالا چرا داری میری؟گفتی ناراحت نباش میذارم از خودم یه یادگاری یادته اون شب بهم گفتی تا اخرین لحظه پیشم هستی حالا چرا میخوای تنهام بذاری منو تو دنیای مستی؟گفتی منتظرم باش کاری دارم زود بر میگردم گفتم از دستت خیلی ناراحتم...رفتی رفتیو منم تنها شدم.اون روز وقتی دیدمت با دیگری هستی دستام سرد سرد شدن نگاهت بدجوری روم سنگینی کرد یعنی همه ی عشقو عاشقیمون یادت رفت؟؟؟اومدم یه چهار راه پایین تر روزام شد هر دقیقش تاریک تر اومدی و گفتی سوء تفاهمه گفتم مگه هنوز عشقم برات مهمه اومدم پایین تر از پا افتادم دیگه مثل اون موقع نگرفتی دستم گفتم برو مراقب خودت باش گفتی از دست من ناراحت نباش گفتم بسه دیگه برو خوش باش گفتی ولی دیگه به یاد من نباش....
اینم از شعر ما ببینید خوشتون میاد یا نه بهم بگین.
منتظر نظراتون هستم.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 20:37 توسط یاسمن|
|
سلام امیدوارم که حال همتون خوب باشه.
شاید این وبلاگ و ببندم یعنی حذفش کنم دیگه اپ نکنم.
خواستم ازتون بپرسم بسته بشه یا نه؟!
اگه نظر ندادین که معلوم میشه باید ببندم اگه بدینم که...
موفق باشین.
نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 12:22 توسط یاسمن|
|
خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی گفتم بیا باهم بریم گفتی که راه و بلدی.هرچی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید.صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامه روی در نوشته بودی که سلام مدتی و میرم سفر...بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته...گفتم که شاید این سفرتموم میشه همین روزا دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا.ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود.روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها شبا یه کوچه از اتاق گریه و اه بی صدا مثل همون خواب سیاه رفت و من و تنها گذاشت گفتن ای قصه ی تلخ ارزش خوندن و که داشت...خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی گفتم بیا باهم بریم گفتی که راه و بلدی هرچی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید....
نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 13:57 توسط یاسمن|
|
سلام به دوستای عزیزم من یه عذر خواهی به همتون بدهکارم.
شرمندم از کسایی که منتظر اپم بودن و من اپ نکردم سرم یه کوچولو شلوغ بود.
ایشاالله بعد از ۳-۴ روز دیگه هفته ای یه بار اپ میکنم.
دوباره معذرت میخوام از کسایی که بهم نظر دادن و خواهش کردن بهشون سر بزنم ولی نتونستم میگم که در گیره درس و امتحان و اینجور چیزا بودم سرم خیلی شلوغ بود ولی از این به بعد به همتون تند تند سر میزنم قول میدم.
به امید تایپی دوباره...
نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 15:54 توسط یاسمن|
|
این نامه رو با دقت تمام بخونین بدون این که حتی یه خط هم جا بندازین.این نامه از یه پسر به یه دختره که هم دیگه رو خیلی دوست دارن و پدر دختر راضی به رابطه ی این دو نیست و از این دو میخواد که رابطشون رو باهم تموم کنن.حالا شماها این نامه بخونین بعد از این که خوندید از اول شروع کنید به یک خط در میان خوندن...
عشق بی کرانی که من نسبت به تو داشتم
رفته و تنفر من نسبت به تو
هروز بیشتر از قبل میشه، هر وقت تورو میبینم
حتی دوست ندارم صورت نحستو بیینم،
کاری که دوست دارم بکنم اینه که
به دخترای دیگه نگا کنم. من هیچ وقت نمیخوام
با تو ازدواج کنم. اخرین باری که با هم حرف زدیم باعث شدی،
لحظات خیلی کسل کننده ای داشته باشم ، و هرگز نمیخواستم و نمیتونستم که
برای دیدن دوباره تو لحظه شماری بکنم
تو فقط به فکر خودتی
اگه با هم ازدواج بکنیم، اونقت همیشه
زندگی برام مثل اتیش جهنم میشه ، احمقانه بود که فکر میکردم
با هم غرق عشق و خوشحالی هستیم ،من قلبی دارم
برای بخشیدن. ولی این چیزی نیست که،
میخواهم به تو بدهم.
من عاجزانه از تو میخواهم بفهمی که
حقیقتو گفتم. در حق من لطف میکنی اگه
قبول کنی که این اخر خطه من و تو هست. سعی نکن که
جواب نامه رو بدی، نامه تو پر از
مطالبی که اصلا برام جذاب نیست.از تو ندیدم
عشقی واقعی نسبت به احساساتم. خداحافظ. حرفمو باور کن.
برام دیگه کوچکترین ارزشی نداری. هرگز فکر نکن که
هنوزم دوست پسرت هستم.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت 11:33 توسط یاسمن|
|
کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ـ عاشقم ـ ابر شدم صدا شدی.شاه شدم گدا شدی.شعر شدم قلم شدی.عشق شدم تو غم شدی.لیلای من دریای من اسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو... مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب هر ارزو نقش بر اب شاید که روزی عاقبت اروم بگیرد در دلت.کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی ـ عاشقم ـ ماه شدم ابر شدی اشک شدم صبر شدی برف شدم اب شدی قصه شدم خواب شدی.لیلای من دریای من اسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو.مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب هر ارزو نقش بر اب شاید که روزی عاقبت اروم بگیرد در دلت....
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 20:28 توسط یاسمن|
|
به نیمکتش نگاه میکنم، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد!
***
جشن فارغلتحصیلیه
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .
***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/20ساعت 15:20 توسط یاسمن|
|
پسر به دختر گفت:اگه یه روزی به قلب احتیاج داشتی اولین نفری هستم که میام با تمام وجود قلبم رو تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت خیلی ممنون.
تا این که یه روزی این اتفاق افتاد.دختره حالش خیلی بد بود و نیاز فوری به قلب داشت.از پسر خبری نبود دختر با خودش میگفت:تو که میدونستی من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبت روبه من بدی وخودت رو به خاطر من فدا کنی ولی این بود اون حرفات؟تو حتی برای دیدن من هم نیومدی!؟شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم!؟دختر اروم گریه کرد و دیگه هیچی نفهمید.وقتی که چشماش رو باز کرد دکتر بالای سرش بود و گفت:پیوتد قلب به خوبی انجام شد در ضمن این نامه هم برای شماست!نامه رو گرفت ولی هیچ اثری از اسم روی پاکت نبود!نامه را باز کرد و خواند:سلام عزیزم الان که ای نامه رو میخونی من در قلب تو زنده هستم.از دستم ناراحت نشو اگه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام نمیذاری قلبمو بهت بدم پس نیومدم تا بتونم این کار و انجام بدم امید وارم حالت خوب بشه عزیزم. ( عاشقتم تا بینهایت )
دختر باورش نمیشد که اون قلبش رو اهدا کرده.اروم اسم پسر رو صدا زد و اشک از چشماش سرازیر شد.به خودش گفت که چرا هیچ وقت حرفاش رو باور نکردم!؟!
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 22:7 توسط یاسمن|
|
هرچند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم:
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم یاد گرفت که هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورم رو نداره یادگرفتم تو زندگیم وقتی فهمیدم طرفم چقدر دوستم داره هر روز به یه بهانه ای دلش رو بشکنم یاد گرفتم که گریه های هیچکس رو باور نکنم یاد گرفتم که که خودم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی عاشق نشم...
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 21:33 توسط یاسمن|
|
شنبه رو خیلی دوست دارم چون تو به من امید میدی نوشته هام رو میگیری جاش کاغذ سفید میدی شعر هامو از بر میخونی برای هرچی عاشقه شروع یک قصیده رو به قلب من نوید میدی.من عاشق یکشنبه هام چون با تو تنها میمونم ترانه های خوبمو تو خلوت تو میخونم.بهت میگم که قلب من فقط واسه تو میزنه یکمی اغراق میکنم اینو خودمم میدونم.دوشنبه ها رو دوست دارم چون روزه دیوونگیه عاشق اون میشم که خوب دیوونه بازی بلده بردنو هیچ دوست نداره عاشق بازندگیه سه شنبه ها رو دوست دارم چون عشقم رو پس نمیدی اون قلب پر محبت رو دیگه به هیچ کس نمیدی!دستم رو تو دستت میگیری برام لالایی میخونی .چهاشنبه ها رو دوست دارم چون تو به من زنگ میزنی به تیرگی های دلم ابیه کمرنگ میزنی.پنجشنبه ها رو دوست دارم چون دیگه غمگین نمیشی دلواپس رهایی از حرفای سنگین نمیشی.یه شاخه گل برات بسه تا بدونی دوستت دارم.جمعه دیگه نهایته باید که عشقو بردارم بعده یه هفته عاشقی عشقو تو دستت بذارم بهش میگم اون روزها رو با این یکی جمع بکنه.بعدش خودش میفهمه که هفت روزه عاشقش شدم...
نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت 15:55 توسط یاسمن|
|
اگه تو اینجا باشی دنیا سهم من میشه روزای افتابیه من بی تو که بهار نمیشه؟!بی خیال از اینجا که رفتی پشت سرت رو هم که نگاه نکردی؟ تو دلت نگفتی پس اون همه خاطره چی میشه؟اگه مهربون میموندی دیگه تنها نمیموندم خودم رو پیدا میکردم توی شب جا نمیموندم.لااقل یه بار بی انصاف یه سلامی یه کلامی؟!کاش همون لحظه ی اول نامه هات رو میسوزوندم.اگه خوابی یا که بیدار میخوام گوش بدی به حرفام.این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار.اگه یه روزی دل تو تنگ گریه های من شد وعده ی ما کنج حسرت زیر سایه ی سپیدار...
نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت 15:26 توسط یاسمن|
|
دیروز با یه دسته گل اومد به دیدنم.با یه نگاه مهربون با همون نگاهی که سالها منتظرش بودم و از من دریغ میکرد.میگفت که خیلی دلم برات تنگ شده داشت گریه میکرد و این حرف ها رو میزد.دلم میخواست اشکاشو پاک کنم ولی نمیتونستم فقط داشتم به اون نگاه میکردم.اون رفت ولی سنگ قبر من خیس خیس شده بود.
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 20:58 توسط یاسمن|
|
تو بگو وقتی من خواب بودم چه کسی مداد رنگیش رو برداشت و فاصله ها رو پرنگ کرد؟
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 20:52 توسط یاسمن|
|
از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من زنده بودنم مرگه بدونه تو و عشقت وجود من مال تو قلب تو مال من عزیزیم...
رفتن تو مرگه منه دستای تو ـ تو دستمه نگو که باید جداشیم نبود تو نبود منه.بدون تو کم میارم تا پای جون دوستت دارم اگه تو از من جداشی امید موندن ندارم...
واسه با تو بودن زندگیم رو باختم یه کلبه ای از عشق واسه تو ساختم من...
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت 10:38 توسط یاسمن|
|
به خاطره تو یه قطره اشک تو دریا انداختم تا موقعی که پیداش کنم دوستت دارم.
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 16:48 توسط یاسمن|
|
زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت ـ حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی ـ جدایی سخته نه به سختی تنهایی........
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 16:43 توسط یاسمن|
|
موقعی که میخواستمت میترسیدم نگاهت کنم موقعی که نگاهت کردم ترسیدم باهات حرف بزنم موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا هم که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم........
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 12:30 توسط یاسمن|
|
شب رو دوست دارم به خاطره تاریکی ـ تاریکی رو دوست دارم به خاطره تنهایی ـ تنهایی رو دوست دارم به خاطره فکر کردن ـ فکر کردن رو دوست دارم به خاطره تو - تو رو دوست دارم به خاطره چشمات ـ چشمات رو دوست دارم به خاطره قطرات اشکی که میدانم میخواهی بر سر مزارم بریزی.....
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 12:9 توسط یاسمن|
|
ابی تر از اونیم که بخوام بیرنگ بمیرم.من از شیشه نبودم که بخوام با سنگ بمیرم.تقصیر کسی نیست که من اینجوری غریبم.شاید خدا خواسته که من دلتنگ بمیرم.
نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11ساعت 10:53 توسط یاسمن|
|
دیشب تو فکرت بودم که یه قطره از چشمام جاری شد.از اشک پرسیدم که چرا اومدی؟گفت:اخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست.؟!
نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 12:27 توسط یاسمن|
|
مگه قرار نبود که من چشمات رو از یاد ببرم بهم بگو چرا هنوز از همیشه عاشق ترم؟مگه قرار نبود برام مثل غریبه ها بشی؟مگه نخواستم بری از دل من جدا بشی؟مگه قرار نبود که دیگه فکرم رو درگیر نکنی دیگه به چشمای سیاهت چشامو زنجیر نکنی؟پس چرا اشتیاق من از هر زمانی بیشتره؟!چرا خدا نگاهت رو از خاطرم نمیبره؟!
نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 12:24 توسط یاسمن|
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند.
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 18:47 توسط یاسمن|
|
سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست.پس صدای دل تنگیه من و بشنو.
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 18:40 توسط یاسمن|
|
میدونی زيباترين لبخند دنیا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم.
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 18:35 توسط یاسمن|
|
و یک ذره احساس محبت و عشق تو وجودش نیست اون که باید بفهمه نمی فهمد که عشق چیه شکستن یه قلب خیلی دردناکه اره اون که باید بفهمه دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم نیست......
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 18:31 توسط یاسمن|
|
اگه یکی رو دیدی وقتی داری رد میشی بر میگرده نگاهت میکنه بدون براش مهمی اگه یکی رو دیدی وقتی داری میفتی با عجله به سمتت میاد بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی وقتی داری میخندی بر میگرده نگاهت میکنه بدون براش قشنگی اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه میکنی اونم باهات اشک میریزه بدون که دوستت داره اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه بدون که عاشقته.
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 13:37 توسط یاسمن|
|
نخ شمع از شمع پرسید:
چرا وقتی من میسوزم تو هم اب میشی ؟شمع جواب داد:مگه میشه کسی که تو قلب منه بسوزه و من براش گریه نکنم؟
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 13:25 توسط یاسمن|
|
همیشه غم هات رو روی شن بنویس تا باد زود اون ها رو ببره ولی شادی هات رو روی سنگ بنویس تا هیچ وقت تنهات نذارن.
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 13:21 توسط یاسمن|
|
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ میزنن گنجشک ها جدی جدی میمیرن ادم ها شوخی شوخی به هم زخم زبون میزنن ولی قلب ها جدی جدی میشکنن تو شوخی شوخی به من لبخند زدی من جدی جدی عاشقت شدم یه روزی شوخی شوخی تنهام گذاشتی منم جدی جدی بی تو مردم.
نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 23:15 توسط یاسمن|
|
با این که میدونم دوست داشتن گناهه ولی دوستت دارم با این که میدونم پرستش کاره کافره ولی میپرستمت با این که میدونم اخر عاشقی رسوایی ولی عاشقت میشم.با این که گناه کارم.کافرم.رسوایم ولی هم چنان دوستت دارم.
نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت 16:14 توسط یاسمن|
|